میدونی کی هستم؟
از تولد بر می گردم ،تولد یه دوست خوب و کسی که دلمون به هم نزدیک اگرچه سالها با هم نبودیم اما چرا بغض دارم؟ دوستای دانشگاهمو دیدم ،یک دیدار معمولی بود .البته انتظار انرژی زیادی هم ازش نداشتم اما یکی از اونا که دوسش داشتم موجب ناراحتیم شد. دقیق نمی دونم چی می خوام بگم و یا چه جوری ناراحتی هامو ابراز کنم می دونی همیشه دلم می خواد برای کسانی که دوسشون دارم و حس می کنم در شرایط مناسبی نیستن یه کاری کنم اما اصولا آچمز می شم.این دوستم از اون آدمهاست. دوران دانشگاه دورانی بسیار زیبا و دلنشین بود برای هردومون در ارتباط با هم.عنصری بود که همیشه به من انرژی میداد.سرشار از مهر و دوستی و زندگی،امید به آینده و جریان زندگی درش موج می زدو با یه دل گنده که همه توش جا می گرفتن.هر کاری از دستش بر می یومد می کرد برا همه و از دید من انسانی مسئول بود .اون آشیانه مهر و محبت امروز بی روح بود.هیچ جریانی در وجودش نبود بی حال و تا حدودی افسرده و تنهاااا.کوه بریم؟حوصله کوهو ندارم.فلان روز تعطیله بریم سفر؟اوه راش خیلی دوره حال ندارم.کلاس زبان میری؟کی حال داره از سرکار می یام خونه ولو میشم.تنهایی سخت نیست همخونه ای داشتن بهتر نبود؟نه خوب اینم یه مدلشه همش می خوابم تو تنهایی؟واااااای قلبم فشرده شده.چراااااا؟چرا اون گوله انرژی باید این بشه؟چرا من نمی تونم براش کاری کنم؟چرا این روزا تو همه چی به در بسته می خورم؟چرا من خدا نیستم؟دلم نمی خواد دوستام این جوری باشن.اما کاری هم از دستم بر نمی یاد.این حسو در مورد مامان هم دارم.این روزا اوضاش زیاد خوب نیست و هر طرفندی می زنی با در بسته مزاجه می شی .چند روز پیش این قد به این مامان و راهکاراش فک کرده بودم که می خواستم مخمو بکوبم به دیوار .چرا انسانها به فکر خودشون نیستن.آخه مادر من خودت باید به خودت کمک کنی .چرا اینقدر زندگیتو سخت می گیری؟چرا برا همه چی قانون میذاری؟خلیتم بالا زده امشب.خدایا یا به بی انگیزگان و دپرسین های دورو بر من زندگی و انگیزه بده و یا به من قدرتی بده که براشون تلاش کنم وقدرت و فکر باز بده. نمی خوام انسانهایی که دوسشون دارم غمگین و دلسرد باشن. سلام.نمی دونم بگم سلام کی؟چون نه دوستمی نه حس می کنم خدامی نه آشنایی نه رفیقی پدرو مادر که اصلن نیستی به نظرم بیشتر از همه یک آزاردهنده ای این وسط که جدا تفاوت خر را از گاو تشخیص نمی دی.قد پزست پیازم دوست ندارم.خوشت میاد لج کنی همش؟خوشت میاد همش دست نیاز به سوت بلند کنن؟سر همین همیشه ادمو گرفتار می کنی؟حیفت میاد خوشی 2 روز بیشتر برای ادم باقی بمونه؟اه.اصلن کارات با هیچ منطقی جور نیست.می خوام قد دنیا بگم دوست ندارم اما بازم دلم خنک نمی شه.بیشتر از این هم نوشتنم نمی یاد به حدی حرصیم که اصلن دلم نمی خواد چیزی بنویسم سلام اما نه سلامی به مانند 13 ماه پیش.سلامی با یه عالمه تجربه که برای این یه سال زیادی می کنه.نمی تونم بگم احساس پیری می کنم اما در عرض این یک سال اینقدر بزرگ شدم که بعضا خودم هم نمی شناسم خودمو. خبرای زیادی هست: مهمترینش فوق می خونم و بسیار راضی هستم ،البته من بندر عباس فوق قبول شدم اونم رشته صنایع اما با وجود اینکه مامان و بابا خیلی نگران مسیر رو رفت و امد هستن من بسیار احساس لذت می کنم و خدا را در درجه اول بسیار سپاسگزارم که منو تو این مسیر قرار داد و از اجی و همه خانواده و امین که مشوقهای فکری ومالیو کاریو عاطفی من بودنو هستن خیلی قدر دانم.یه اعتراف سنگین و خنده دار می کنم اما اینکه من با این رشته در بندر سیراب شدم حس می کنم گه تهران بودم این میزان احساس لذت درس خواندن نمی کردم .علاوه بر جنبه درسی این مدل درس تو این شرایط حس اجتماعی منو ارضا می کنه یه عالمه دوست جدید و بزرگ که همشون از تو موفق تر هستند لذت بخش هست.استرس و رقابت امتحان دوس دارم و خیلی چیزای دیگه مریض شدم یک مریضی سخت و غمگین .دوران سختی بود بسیار سخت و تنها کسی که تو همه مراحل همراه من بود امین بود چیزی بالغ بر 1 ماه سخت و 3 ،4 ماه مزمن با من بود الان که به لحظات گذشته فک می کنم تنم می لرزه خدا برا هیچ کس نیاره اما همون باعث شد من 5 تا پله بزرکتر بشم و قدردان تر.اگه زمانی حوصله داشتم برای اینکه خودم یادم نره می نویسم همه آن موارد را .خدایا برای هیچ کس اون دوران را نخواه. رفتیم استانبول.ما با نی نی بهاری و داداشی و مامان سمیرا مهر ماه رفتیم استانبول برای یک هفته و این زمان بیشترین تایمی بود که من تا به حال با بهار بودم و نی نی قشنگه اساسی جا تو دلم وا کرده.نکته جالب این که بزرگ شدنشو تو این یه هفته می دیدیم.می می:گربه ،عمونا: عمو امین ،عمونا د باز هاپو لالا: عمو امین درو باز کن هاپو خوابه من ببینمش. انه: انگور.اند:قند .آب بادی:آب بازی،اب بادی: اسباب باری وای عزیزم دلم براشون تنگ شد این نی نی ها چی هستن.و اما استانبول که بسیار قشنگ بود و برای من مسافارت با دادشی و بانو جان خیلی مصفا بود یه تجربه سال قبل با آجی و ارتان جونی و پدر خانواده داشتیم که ان هم بسیار جداب بود.همش با خانواده خانم واقعا که!!!! فعلا حس نوشتنم تا همینجاست اما می یام پیشت. راستی یادم رفت از تولد شیرینم برات بگم چون فک کنم از پارسال تولدم تا حالا چیزی ننوشتم،اما بذا لعدا می گم emroz tavalodame.ye tavalode sard o delgir,alan tako tanham va vase inam ke delamo sabon zade basham ke kare mofidi anjam midam to rakhtekhab daram presentation zabanamo amade mikonam. inaei ke daram minevisam ham ghor ghor nist chon adam zamani ghor mizanea ke omid be behbod dare va narahate azz vaze mojod amma man bayane khatere mikonam chon paziroftam in zendegiro va ertebate beyne adamaro ba hameye khobiha va badihash .paziroftam ke bazi adama cheshm sefidan bazivaghta adama divone mishan bazi vaghta hormat shekani mikonan bazi vaghta deleto migiran zire pashon leh mikonano geli va vasat hedye tavalod mifrestan hamono.paziroftam gahgahi adama sang mishan .man pazifroftam ke ye roz yeki miyad behet mige zendegi bedone to mafhomi nadare o to hameye vojodamo va fardash mige be darak ke narahati haghete k,heyli bija kardi be man del basti.man paziroftam ke mafhome zendegiye moshtarak yani to behtarin roze zendegit to behtari nkhaterehaye zendegit to mohemtarin salgarde tavalodet to foot kardan shame 30 salegit tanha bashivase behtar shodane onam mitoni 3 sa2t ashk berizi aaz narahati va digar ozve moshtaraket negah kone .to dar zendegiye moshtarak mitoni yad begiri ke che ghad ghodrat dari va yek tane mitone naghshe har 2 ta ro if a koni chizi ke tahala balad nabodi,zendegiye moshtarak in ejaze ro be to midi ke ham mard bashio ham zan,man fekr nemikonam hich jaye dige ina ro mitonesti tajrobe konio yad begiri ina hame mafhome zibaye zendegiye moshtarake be nazaret man eshtebah mikonam?be nazaret mafahime zibaye digari hami mishe barash tarif kard? tanha yek moshkel vojod dare onam inke man na liyaghate in model zendegiye moshtarako daram va na adamam ke on entezarate bala ro vase baghye faraham konam che konaaaaaaaaaaaaam????????????????. سنام(به قول فلفل دلمه ای) دلم برا اینجا تنگ شده بود.منم شدم مثل این دوستای قدیمی که هر موقع غم و غصه دارن میان سراغ آدم منم اکثر اوقات که آتشفشان آهم می یام اینجا ،این مساله اینقدر مبرهن شده که: ٢ شب پیش با شوشو خان اختلافی بر سر امور منزل پیداکردیم و من بر اثر آموخته های این مدتم به این نتیجه رسیدم که بدان جهت که در گوش این عناصر ذکور چیزی نمی ره و منطقشون با تو فرق داره در این مواقع باید سکوت کنی و بدون حرفی خودت به اداره و انجام کارها بپردازی بدین نحو یک احساس مسخره اعتماد به نفس و یک حس گذشت خرکی به سراغت می یاد که روحتو سیراب می کنه خلاصه واسه به دست آوردن این حواس مجبور شدم تا ٣ نصف شب بیدار بمونم و صبحگاهان که اقا از بستر برخاستن و نادم از فعل شب پیشین خویش فرمودن: قشنگ من می دونم تو از دست من ناراحتی به خاطر همین تا دیر وقت بیدار بودی و وبلاگ می نوشتی و در جایی دیگر نقل نموده بودن :من می دونم تو وبلاگت همش از من نوشتی از بابت این میزان دستاورد در ۴ سال زندگیم از خداوندگار ،از تو و از همه دست اندرکاران کمال تشکر رو دارم .می دونی به نظر من هر انسانی در خلقیاتش تیزیهایی داره که اگرچه بررندست(ضم ب) اما عالمانه دوسشون داره اما زندگی باعث می شه اونا از بین بره و صاف بشه شاید این جوری راحتتر بشه قل خورد و رفت و ادامه داد. من اگرچه بعضی وقتی از نبود اون تیزیها ناراحت می شم اما اکثر اوقات از اینکه حس می کنم ظرفیتم و صبرم رفته بالا و خودخواهیام کم شده احساس رضایت دارم. آقای شوشو ناخواسته معلم خیلی خوبی برای من بود که حس می کنم همین اندازه تعریف از حسناتشان کفایت می نماید. ۶ روز پیش سالگرد عروسیمون بود حس می کنم یک سری مسائل و مشکلات تربیتی_اجتماعی در خانواده ما حاکم بود که به مرور زمان و با قبولی در دانشگاه و بیشتر با امدن عناصر بیگانه چون دامادها و عروس خانم و ٢ تا فلفل دلمه ای خیلی منطقی تر و قابل قبولتر و بعضاً شیرین شدن که امیدوارم بتونم در آینده راجع بهش صحبت کنم. تشکر نوشت: خدایا به خاطر تمام نعمتهایی که به ما دادی از صممیم قلبم ازت تشکر می کنم. خدایم به خاطر داشتن پدری با چشمان زلال و شرسار از محبت و مهر و مادری با چشمانی مملو از برق شادی کودکانه و شیطنت آمیز و با انرژی فراوان، کسی که چون بچه هایش قادر به ابراز محبت درونش نیست برادری با چشمان مطمئن که نگاهش آرام بخش تمام هم همه های درونت هست و وجودش چون کوه گامهایت را استوار می کند و خواهری که هر آنچه موفقیت دارم به خاطر گامهای اولیه اوست و تشویقهای بی حدش.همو که هماره دستم بگرفتو راهی نو به من نشان داد همو که بیشتر از این صفحات وب شنوای ناله های یک نی عصیانگر است ،می خوامت. یگانه عالم ،به خاطر همسری مهربان و مسئول که لبخندش پدید آورنده جهانی زیبا و نگاهش در بر دارنده یک آسمان امید و عشق است سپاسگزارم. دعا نوشت: خدایا به من یه دل گنده بده که ناراحتی هیچکی توش جانشه و محبتو خوبی همه برا همیشه توش بمونه. خدایا به من بازوانی بده که هر کاری از دستم بر می یومد واسه بقیه انجام بدم و صبری که از دست هیچ دوستی ناراحت نشم. خدایا به من توانایی بده که بتونم سپاسگزار تمام اونهایی باشم که برام زحمت کشیدن
دل من
شبیه تکه سنگی است
که میخواهم
تو با همه خستگیهایت
یک لحظه
به من تکیه کنی …
.راستش من نمی دونم چرا آقای شوشو فکر می کنه که همه ناراحتی های من از اونه به همین خاطر من از همین جا می خوام بگم:
ببین نینی چرا فکر می کنی من از تو ناراحتم ؟تو ،تو زندگی به من خیلی چیزا یاد دادی من یاد گرفتم که خوبیهای تو رو دوست داشته باشم و با خلقیاتت که خلاف سلیقه منه کنار بیام چون تو یادم دادی که دیگرانو بپذیرم و دوست داشته باشم همون جوری که هستن نه اونجوری که من انتظار دارم که باشن ،تو به من یاد دادی از زندگیم لذت ببرم و عاشقانه کاری رو انجام بدم حتی وقتی دارم کار خونه می کنم یا زمانی که دارم کاری می کنم که حس می شه وقتم تلف شده این عامل موفقیت من ، تو مهمونیهای اخیر بود زمانی که با دل درد برنج آبکش می کردم و همه جای خونه ادم وول می خورد تنها چیز ارامش بخش این بود که لذت ببر اینم برا خوش شیرینه عاشقانه برنج درست کن حالشو ببر پهمون داری و چه قدر اون مهمانداری به ما خوش آمد.تو به من یاددادی که دیگه بزرگ شدم دوران انتظار از خانواده و پدر و مادر سر آمد اکنون ما باید در خدمت اونا باشیم اگرچه در این زمینه بازم به اندازه تو موفق نیستم اما سعیمو کردم و قتی با مامانیم حرف می زدم و می گفتی خیلی بد صحبت می کنی فهمیدم که آدم نباید محبتشو با خشم نشون بده با لحن بد بگه کافیه همون حرفو با یه نگاه مهربان به پدرو مادرت و لحنی ارامتر بگی اون وقت خیلی به دل می شینه(ما خانوادگی خیلی دل رحم و دلسوز هستیم اما اینو همیشه با تندی و بعضا تلخی نشون می دیم مثه بچه ای که وقتی می خوره زمین مامانش می زنه تو سرش که چرا خوردی زمین و مواظب نبودی(اینم یه نو دلسوزیه دیگه))تو به من تشکر از خانواده در ازای کاری که برات می کنن و معذرت خواهی در ازای اشتباهی رو که کردی رو یاددادی (من تا مدتها نمیتونستم از کسی عذر خواهی کنم و این در مورد خانوادم چون زورم بهشون می رسید بیشتر بود.الانم که پای حرفای مامی بشینی همیشه میگه این منم که از مریم همیشه معذرت خواهی کردم ،آخه مامانی من بلد نبودم ،من قد (با ضم ق)بودم نمیدونم هرچی بودم اصلاً اقرار می کنم خجالت می کشیدم .(این یک بحران در خانواده ما بود و اون هم خجالت رفتار با نزدیکان،نمی دونم چرا اما برای من حتی نشان دادن اصوات و کلمات محبت امیز تقدیرو تشکر سخت بود این تابو برای من با آمدن امین شکست و آرتان (آبجی زاده ام)باعث شد این ندای درونی به صوتی اهنگین تبدیل بشه و بیرون بیاد )).تو و زندگی با تو خیلی چیزها به من یاد داد البته ناگفته نماند که من دانش اموز کوشایی بودم که با دقت به امور نگاه می کردم و سعی در بهبود داشتم .



























| Design By : shotSkin.com |
